تنها تو
لاجرم جاریست پیکاری سترگ روز و شب مابین این انسان و گرگ! زور بازو چاره این گرگ نیست ! صاحب اندیشه داند چاره چیست ؟ ای بسا انسان رنجورو پریش سخت پیچیده گلوی گرگ خویش ای بسا زورآفرین مرد دلیر هست در چنگال گرگ خود اسیر هر که با گرگش مدارا میکند خلق و خوی گرگ پیدا میکند! در جوانی جان این گرگ را بگیر! وای اگر این گرگ گردد با تو پیر! روز پیری گرچه باشی همچو شیر ناتوانی! ناتوانی در بساط گرگ خویش! مردمان گر یکدگر را می درند! گرگ هاشان راهنما و رهبرند! اینکه انسان هست اینسان دردمند گرگ ها فرمانروایی میکنند گرگها همراه و انسان ها غریب! با که باید گفت این حال عجیب!!!؟ یه بغض شکسته رفیق گلوم شد تو بارون که رفتی دل باغچه پژمرد تمام وجودم توی آیینه خط خورد هنوز وقتی بارون تو کوچه میباره دلم غصه داره دلم بیقراره نه شب عاشقانه ست نه رویا قشنگه دلم بی تو خونه دلم بی تو تنگه یه شب زیر بارون که چشمم به راهه میبینم که کوچه پر نور ماهه تو ماه منی که تو بارون رسیدی امید منی تو شب نا امیدی!
![]()
![]()
![]()
| Design By : nightSelect.com |
