تنها تو
بزرگ بودو ازاهالی امروز و با تمام افق های باز نسبت داشت و لحن اب و زمین را چه خوب می فهمید صدایش به شکل حزن پریشان واقعیت بود و پلک هایش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد و دست هایش هوای صاف سخاوت را ورق زد و مهربانی را به سمت ما کوچاند و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند و رفت تا لب هیچ و پشت حوصله نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما پریشانی تلفظ درها برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۸۷ساعت
14:15 توسط هستی| |
| Design By : nightSelect.com |

